تبليغاتX
آیدای من
نوشته های پراکنده
در مهربانی چشمان مادرم......

همیشه یه دستی بوده که گریه هامو لمس کرده

همیشه یه اشاره و یه حرف بوده که بهم یاد داده

بگم : دوستت دارم .

همیشه یاد گرفتم همه چیز رو دوست داشته باشم

فقط با یک نگاه  مادرم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت   توسط آیدا   | 

 

افسوس که  می ترسم

خورشید لابلای درختای پاییزی گم شه  و  قهر کنه  و  دیگه  هیچ ابری

برای بودنش گریه  نکنه  !

اگه ابر گریه  نکنه  می ترسم دیگه پنجره ای نباشه  که  دستامــــــــو

بهش دراز کنم  که اون  دستمو  بگیره 

اگه یه  پنجره  نباشه   دیگه  هیچ آدمی .........انتظاری .......... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت   توسط آیدا   | 

 

اشکهایم پیشکش آغوش بی دغدغه ات ،

دستهایت، نوازش چشم های خواب آلودم ،

آغوشت، آوای دوستت دارم ها را بر لبان خاموشم شعله ور می کند ،

چشمانت، گرمترین پناه گریه های روز های بارانی ست ،

صدایت، دلداری شبهای تنهاییم ،

بودنت، آرامش شمع شعله به دوش

 "دوستت میدارم"     "دوستت میدارم"    "دوستت میدارم"

                                           تقدیم به آغوش گرم بهترین پدر دنیا

                                                                               آیدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت   توسط آیدا   | 

 

روزها گذشت  ، شاید هفته ها

اما من سالها بود در کنار شمع  خاموش منتظرش بودم

شمع  اشک  می ریخت  و  هر روز دل تنگ تر میشد

خیلی دور شده بودم  از تمام  خاطراتی که  دل تنگش بودم 

آسمان  نگاهم  هر  روز ابری  بود  و  خشمگین  می غرید و  فریاد می زد ، گریه  میکرد.....

روزها بود که برگهای نارنجی و  قرمز  ردپایم را می پوشانیدند و من  گم  می شدم

هفته ها  بود  که  نیمکت  چوبی خالی بود و فقط آوای سپید باران  مهمانش بود

ماه ها میشد که قلبم  توی تمام  خاطرات چروکیده ام  مچاله میشد و می پوسید

شعله های شمع آخرین  اشک هایش را  در کنار من  می ریخت  و انتظار میکشید

دریای غمگین  چشمانم  ، باران  را اسیر موج ها  کرده  بود  و نمی توانست  ببارد

فقط موجک های رنگی می توانستند دریای چشمانم  را  بغل  بگیرند و نوازش کنند

شمع  سالها خاموش بود و می گریست 

و  من  میان  زمین  ترک خورده ی دلتنگ ،  تنها قدم  میزدم  و با  دستان لرزانم  اشک های خورشید

را به  رخ  دریای بی انتهای چشمانم  می کشیدم  و تمام  خاطراتم  را به دستان  مخمل  کوه هــــــا

می سپردم . 

 "  آیــــــدا "

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت   توسط آیدا   | 

بانوی اردی بهشت من !

تولدت شاد و خجسته باد

آرزو دارم استواری ات را بر این  زمین سخت ببینم ،

تا آن روز

برای شادکامی تــــــو و بـــرای مانـــــدگاری خودم

دعا می کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت   توسط آیدا   | 

برای مادربزرگ تنهایم که پشت خمیده اش را به خاک سپرد

و دستان چروکیده اش را برای همیشه به ابرهای مخمل دلتنگ نگاهم کشید...

شمع روشن لحظه های بی انتهای دقایقم

تو را تصور می کنم

تو را می بویمت در دستان خاک

تو را می بوسمت در نگاه شب

ای تو بهترین هدیه زندگیم

با چشمانت باران را می بویی

با دستانت گل های خانه ی بی بی خانم را نوازش می کنی

شمع روشن خانه ام خاموش است

اکنون بی تو ماندن مثل دقایقی است  که تن پوسیده ی من صورتم را می چروکد

و  اشک آلود ترین لحظه ی زندگیم

لحظه ای است که تو را در قلبم حس نکنم .

                                                                                            " آیـــــــدا " 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت   توسط آیدا   | 

هیچوقت خنده هات رو به سکوت نفروش

چون دیگه بهونه ای برای خندیدن نداری

هیچوقت  تنهایی هات رو به دستان باد نسپار

چون هیچوقت دست تنهایی نوازشت نمی کنه

و

هیچوقت بارون رو بهونه ی گریه کردن  نکن

چون دیگه بارون  نمیاد.                                   " آیدا"

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت   توسط آیدا   | 

کلاغها در آسمان  آبی ذهنم  با تو پرواز می کنند

تو را می بینم

در امتداد زندگی

در آخر آسمان  می بینمت

باز هم شوق پرواز در دستانم  حلقه  می زند.

                                                                  " آیدا"

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت   توسط آیدا   | 

وای از دلتنگی مگو که دستانم تنهاست ،

نگو که چشمانم اشک آلود وآغوشم خالیست ،

در میان دغدغه ی غروب ناز خورشید دیگر پرنده ها شوق پرواز ندارند ،

لابلای ابرهای مخمل آسمان خورشید نور تابش ندارد ،

این  دل تنگی ها را به ابرهای خشمگین سپردم اما گریست ،

به ماه آسمانم سپردم اما بی ستاره شد ،

به کوه های مرتفع مغرور سپردم اما دیگر خورشید مهمانش نشد ،

 و اما تنها من ماندم در دنیای بی ستاره ی خاموش !

با شعله های اشک ریز شمع ، منتظر صدایی میمانم تا مرا با دستانش به سوی پرنده های دوردست ببرد. 

                                                                                    " آیـــــــــــــــــــدا"

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت   توسط آیدا   | 

من مامان آیدا هستم ،یعنی مشهورم به این نام .اصلا"مهم نیست که کی هستم  مهم اینه که ۱۲ ساله مامان آیدا هستم .

و چون  هنوز در اعماق ذهنم همون مادر سنتی باقی موندم نتونستم دخترم رو تنهایی توی این دنیای

مجازی رها کنم .بهتر دیدم که پابه پاش بیام ،نتیجه اش این وبلاگ شد که مشترکه بین من و آیدا .

آیدای من گاهی شعر میگه ،گاهی هم نقاشی میکشه ،گاهگاهی هم پیانو میزنه .گاهی هم میره سراغ درس و مشق انگلیسی اما شیطنت و بازیگوشی رو بیشتر از هر چیزی دوست داره .لابلای همه

این ها اگه وقت کنه سری هم به کتاب های مدرسه میزنه .

فکر میکنه  میتونه  خیلی چیزا رو  توی این  دنیا تغییر بده .از طرفی هم  میدونه  که  گوساله  راهی جز گاو شدن  نداره اما  میخواد که کوتاه نیاد . خدا را  چه دیدی شاید این  گوساله  گاو  نشد!!!!!!!!!!

من همراهیش میکنم ، تا نفس دارم این کارو میکنم .فقط آیدا دویدن رو دوست داره و خدا کنه که من  نفس کم نیارم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت   توسط آیدا   |